icon
جوک باحال و طولانی جدید - جوک جدید - اس ام اس خنده دار
X
تبلیغات
رایتل




                    




آورده اند روزی شیخ و مریدان در کوهستان سفر می کردندی و به ریل قطاری رسیدندی،

که ریزش کوه آن را بند آورده بودی. و ناگهان صدای قطاری از دور شنیده شد.

شیخ فریاد برآورد که جامه ها بدرید و آتش بزنید که این داستان را قبلن بدجوری شنیده ام،

و مریدان و شیخ در حالی که جامه ها را آتش زده و فریاد می زدند ، به سمت قطار حرکت کردندی.

مریدی گفت: یا شیخ! نباید انگشت مان را در سوراخی فرو ببریم؟
شیخ گفت: نه! حیف نان! آن یک داستان دیگر است.
راننده ی قطار که از دور گروهی را لخت دید که فریاد می زنند،

فکر کرد که به دزدان زمینی سومالی برخورد کرده و تخت گاز داد،

و قطار به سرعت به کوه خوردی و همه ی سرنشینان جان به جان آفرین مردند.

شیخ و مریدان ایستادند و شیخ رو به مریدان گفت: قاعدتن نباید این طور می شد!

سپس رو به پخمه کردی و گفت: تو چرا لباست را در نیاوردی و آتش نزدی؟

پخمه گفت: آخر الان سر ظهر است! گفتم شاید همین طوری هم ما را ببینند و نیازی نباشد!